تبليغاتX
دانلود اهنگ ویدیو عکس اخبار خلاصه همه چی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد .... و توي نگاه نگران مادر ... نه تو دستاي منتظر يه غريب
|+| نوشته شده توسط ali در جمعه 1386/02/28 و ساعت 6:43 | 
تلفن
شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود. قدرشونو بدونيد
|+| نوشته شده توسط ali در جمعه 1386/02/28 و ساعت 6:40 | 
پنجره
دربيمارستانی دوبيماردريک اتاق بستری بودند.يکی ازبيماران اجازه داشت که هرروزبعدازظهر يک ساعت روی تختش که کنارتنها پنجره اتاق بود،بنشيندولی بيمارديگرمجبوربودهيچ تکانی نخوردوهميشه پشت به هم اتاقيش روی تخت بخوابد.آنهاساعتها با هم صحبت می کردند،ازهمسر،خانواده ، سربازی يا تعطيلاتشان باهم حرف می زدندوهرروز بعدازظهر،بيماری که تختش کنارپنجره بود،می نشست وتمام چيزهايي که بيرون ازپنجره می ديد،برای هم اتاقيش توصيف می کرد. پنجره ،روبه يک پارک بودکه درياچه زيبايی داشت . مرغابيها و قوهادردرياچه شنا می کردندوکودکان باقايقهای تفريحيشان دراب سرگرم بودند. درختان کهن ، به منظره بيرون ، زيبايی خاصی بخشيده بودو تصويری زيباازشهردرافق دوردست ديده می شد. همان طورکه مردکنارپنجره اين جزييات راتوصيف می کرد، هم اتاقيش چشمانش را می بست واين مناظررا درذهن خودمجسم می کردوروحی تازه می گرفت . روزها وهفته ها سپری شد. تااينکه روزی مردکنارپنجره ازدنيا رفت ومستخدمان بيمارستان جسد اوراازاتاق بيرون بردند. مردديگرکه بسيارناراحت بودتقاضای کرد تختش رابه کنارپنجره منتقل کنند. پرستاراين کاررابارضايت انجام داد.مردبه آرامی وبادرد بسيار، خودرابه سمت پنجره کشاندتا اولين نگاهش رابه دنيای بيرون ازپنجره بيندازد. بالاخره می توانست آن منظره زيبا راباچشمان خودش ببيند ولی درکمال تعجب ، بايک ديواربلند مواجه شد! مرد ، متعجب به پرستارگفت که هم اتاقيش هميشه مناظردل انگيزی راپشت پنجره برای اوتوصيف می کرده است . پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نابينا بود!
|+| نوشته شده توسط ali در جمعه 1386/02/28 و ساعت 6:38 | 
کفش های عجیب زنانه (بعد هی میگن چرا قد مردا کوتاهه) نامرد
|+| نوشته شده توسط ali در جمعه 1386/02/28 و ساعت 6:37 | 
دانلود فيلم «مرد عنکبوتي 3»
|+| نوشته شده توسط ali در جمعه 1386/02/28 و ساعت 6:35 | 
خوشبین باشیم تا زیادتر عمر کنیم

 افراد خوش بین و مثبت اندیش , طول عمر بیشتری دارند .
محققان علوم پزشکی با بررسی بیش از هفت هزارنفر که در دهه 40 میلادی به دنیا آمده بودند, دریافتند آن دسته از کسانی که در زندگی افرادی خوش بین و مثبت اندیش بوده اند از دیگران طول عمر بیشتری دارند.

محققان بر این باورند که خوش بینی سبب کاهش میزان آسیب‌های سلامت روحی و جسمی می‌شود .
همچنین محققان علوم پزشکی امریکا دریافتند ژنها , رژیم غذایی و التهاب , کلیدهای اصلی حل معمای طول عمر محسوب می شوند.

 

                       خوش بین

|+| نوشته شده توسط ali در جمعه 1386/02/28 و ساعت 6:24 | 
چگونه شاد باشيم
بودا مي گويد: (( اشكهاي ديگران رامبدل به نگاههاي پرازشادي نمودن ، بهترين احساس وخوشبختي است .)) 1- شادي خودرا به هيچ كس وابسته نكن تا ازآن هميشه برخوردار باشي. 2- انتظار نداشته باش هميشه همه چيز مطابق ميلت باشد. 3- ازهيچ كس توقع نداشته باش . 4- قبل از مطمئن شدن درموردهيچ چيز قضاوت نكن. 5- در زندگي هدف و تلاش داشته باش . 6- باديگران چنان رفتاركن كه دوست داري باخودت رفتارشود. 7- اندوه روز نيامده رابه روز آمده نيفزا. 8- شكست راتجربه معني نكن . 9- به قدرتوان تلاش كن اما نتيجه رابه خدا بسپار. 10- هرگزخودت رابا ديگران مقايسه نكن چرا كه تو چيزهايي داري كه ديگران درحسرت آنها هستند. 11- قلبت را ازنفرت خالي كن . 12- به خاطر اشتباهات گذشته خود را سرزنش نكن . 13- به هيچ كس اميد نداشته باش جز خدا چرا كه اميد بستن به غير خدا سرانجام ناراحتي را به دنبال دارد.
|+| نوشته شده توسط ali در جمعه 1386/02/28 و ساعت 6:23 | 
نشان لياقت عشق
فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد ، بامقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد كه خشم فرمانروا را برانگيخت وبنابراين او تعداد زيادي سرباز رامامور دستگيري سرداركرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاكمه و مجازت به پايتخت فرستاده شدند. فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرارگرفت و ازاو پرسيد : اي سردار، اگر من ازگناهت بگذرم و آزادت كنم ، چه مي كني ؟ سردار پاسخ داد : اي فرمانروا ، اگرازمن بگذري به وطنم بازخواهم گشت و تا آخرعمر فرمانبر تو خواهم بود. فرمانروا پرسيد : و اگر ازجان همسرت درگذرم ، آنگاه چه خواهي كرد؟ سردار گفت : آنوقت جانم را فدايت خواهم كرد! فرمانروا ازپاسخي كه شنيد آنچنان تكان خورد كه نه تنها سرداروهمسرش را بخشيد بلكه اورا به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد. سردارهنگام بازگشت ازهمسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت : راستش را بخواهي ، من به هيچ چيز توجه نكردم. سردار با تعجب پرسيد : پس حواست كجا بود؟ همسرش درحالي كه به چشمان سردار نگاه مي كرد به او گفت : تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي كردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش رافدا كند!
|+| نوشته شده توسط ali در جمعه 1386/02/28 و ساعت 6:22 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar